در سرزمين من
انگار روزنامهها لال به دنیا آمده اند،
رادیو: کَر،
تلوزیون: کور!
فاجعه در راه است
و صدایی نمی آید
و من اگر بپرسم: چرا؟!
لال، کَر و کورم میکنند.


آن گاه كه با ساقه تاكي بنويسم
تا كه برخيزم
سبد كاغذم از خوشه انگور پر شده است!
يك بار با سر بلبلي نوشتم
برخاستم... ليوان دم دستم لبريز از نغمه بود
روزي با بال پروانهاي نوشتم
برخاستم... سر ميز و تاقچه پنجرهام
لبريز از گل بنفشه بود
زماني هم
كه با شاخه گياهان مزارع سردشت بنويسم
همين كه برخيزم...ميبينم:
اتاقم، خانهام، شهرم، سرزمينم
همه آكنده از جيغ و داد
كودكان، زنان و مرداني است
كه از سوزش و التهاب گاز خردل مي نالند!
شعر از شيركو با اندكي تغيير

ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام، سر هم بند زنم
شاعر:ناشناس

خیلی بدجنسه!!! چه ضربه ای می زنه![]()
![]()
نمی دونم رو کدوم حریر و مخمل
بنویسم اسمتو با یاس و پونه
با کدوم برگ و کدوم جوونه سبز
بنویسم مادر ای چراغ خونه
واژه مادر رو از عشق
میشه ساخت تو حجم خورشيد
میشه از زلال شبنم
حرمت مادر رو فهمید
توی باغ التماسم
ساقه سبز دعایی
مادر ای روح حقیقت
تو کلامی از خدایی
دو تا چشمای نجیبت
مثل آینه روبرومه
خاک پاهای تو بودن
تا قیامت آرزومه

کیست مادر ؟ بانی بنیاد ما
قلب او سرچشمه امید هاست
سینه او مشرق خورشیدهاست
رمز عشق جاودانی مادر است
کیمیای زندگانی مادر است
هرچه دارم من، همه از مادر است
پای تا سر شعله ام زین اخگر است

میلاد مهر و کوثر مهربانی، بانوی یاسها، ام ابیها، فاطمه زهرا(س)
به همه مادران و بانوان ایران زمین مبارک باد.
هر شب میآید
بال میگسترداند بر خوابهایم
هر روز میآید
قدمهای خسته مرا میشمرد مرگ،
و باز به جستوجوی نشانی تازه
تمامی جیبهایم را میکاود.
همین!
در برابر چشمهای آسمان
ابر را
در برابر چشمهای ابر
باد را
در برابر چشمهای باد
باران را
در برابر چشمهای باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشمها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشمهایی که دزدها را دیده بود.
شاعر:ناشناس

تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی: درست راس ساعت دلتنگی...
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي.
(توفان هماره در كمين بود)
برگي تمامي اسرار درختش را ميدانست
پيوند ميان او و تالاب و نجواهاي شبانه
پيوند ميان او و پرنده و نامه مزرعه و
آمد و شد انوار طلایی و غروب در جنگل.
پيوند ميان او و مهتاب
پيوند سايه او و پسرك چوپان و
نيلبكاش
(زمستان هماره در كمين بود)
دانهاي شن هم
راز جويبار در سينهاش بود
راز او و ريشهها
راز او و زلف گياه و
راز او و رخسار دخترك چوپان و
راز او و سرچشمه
(سيلاب هماره در كمين بود)
توفان هجوم آورد
سيل هجوم آورد
برگ بر تخت شاخه و
شن بر بستر آب
هردو كشته شدند
اما هيچ كدام
راز عشق را نگشودند!
شعر از: شیرکو بیکس


