تبليغاتX
بر باد رفته

بر باد رفته

همه چیز

یا دانشمند باش یا دانش جو، از بیهودگی حذر کن

پیامبر اکرم (ص)

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت14:30توسط مینا | |

دوستی می گفت یادش بخیر قدیما بزرگترای ما کار رو یه نوع تفریح می دونستن اما حالا چی... کار همه زندگی ما پر کرده... دیگه وقتی برای زندگی نداریم !!! به ویژه پایتخت نشین ها که خانوم و آقا صبح خیلی زود از خونه بیرون میرن و تا ساعت ۹ و ۱۰ شب به خونه برنمی گردن... این وسط بچه ها هم که فی امان الله... یا مهد میرن یا مدرسه...                                                                    شبها که به خونه برمی گردیم تازه کارهای خونه شروع می شه... آشپزی، شست و شو، رسیدگی به درس بچه ها، بازی با بچه ها (اگه حوصله داشته باشیم)... و نیمه های شب با تنی خسته ودردمند، خواب  تازه گرونی و هزینه های سنگین بعضی آقایون رو  وادار می کنه چند شیفته کار کنن و بچه ها جمعه به جمعه پدرشونو می بینن!!!                                                                           جداً می شه به این گفت زندگی؟؟ کار همه زندگی ما رو پر کرده... تفریح هم که نداریم... این چه زندگی یه؟؟؟ 

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
این زندگی نیست، ما زیست می کنیم
نظر شما چیه؟؟؟
هی... زندگی...!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت11:6توسط مینا | |

از میان همه روزها اگر
روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس پرتوی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
بسیار بازآمده، دوباره همچون [ایران] زاده شوم .                   

                                             شعر از شیرکو

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت14:42توسط مینا | |

در خدمت خلق بودن وظیفه نیست،

بلکه لذت است،

زیرا باعث سلامت و شادابی خلق می شود.

از سخنان گهربار زرتشت

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت10:16توسط مینا | |

بیچاره من که خودم رو میون هیاهوی شهر گم کردم! دیوارهایی بس بلند احاطه م کردن و پر پریدنم نیست، دلم برای خودم برای کودکیم تنگ شده، اون روزا که با فراق بال برای دلتنگی هام  گریه می کردم، اما حالا... حتی نمی تونم برای خودم گریه کنم! میون نامحرما گرفتار شدم!

دلم گرفته... دلم برای خدا تنگ شده... عصرهای انتظار در خیابونای غربت و بی کسی و در کوچه پس کوچه های تنهایی، پی چاهی می گردم که آن راد مرد تنها، دلتنگی هاش رو دور از چشم نامحرمان در اون فریاد میزد.

شاید روزی، کسی کنار مرداب آرزوهای رنگی ام، کلبه ام رو باز کنه، حریر غمهای دلم رو کنار بزنه و من، بغض خیس فرو خورده م رو براش فریاد بزنم... شاید...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت16:23توسط مینا | |

 روز ملی فناوری هسته ای مبارک

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت10:27توسط مینا | |

از ترانه‌های من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را...
اگر از ترانه‌های من،
آزادی را بگیرند
سال... تمام سال خواهد مرد.

آزادی...آزادی...آزادی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت15:50توسط مینا | |

در اینجا‏ كردستان...
کوه شاعر است
درخت، قلم
دشت، کاغذ
رود، سطر
سنگ، نقطه
و من
که علامت تعجب‌ام!

پیانو
ناگهان
پرستوهای جان شاعران جهان
پرواز کردند،
چرخی زدند
و بعد به آرامی
فرود آمدند
و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.
امروز به آن صندوق
پیانو می‌گوییم.

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت12:0توسط مینا | |

سلام به همگی‏‏ جاي شما خالي چند روزی رو دور از هیاهوی پایتخت رفتم كردستان. گوشه اي از بهشت. با مردماني شجاع و دلير. بي ريا و صادق. مهمان نواز و مهربان. جايي كه زيبايي هاي سرزمين و مردمش باعث حيرت مي شه. مردماني كه طي هزاران سال هميشه در معرض يورش دشمنان وطن قرار گرفته اند و جانانه از خاك ميهن خود دفاع كرده اند. با ديدن بچه هاي كرد و مقايسه اونها با بچه هاي ديگه بي اختيار ياد يكي از شعرهاي شاعر كرد عراقي شيركو بي كس افتادم. شعري به نام نقاشي:

چهار کودک:
ترک، فارس، عرب
و کرد
تصویر مردی را کشیدند.
اولی دست‌هایش را
دومی سرش را
سومی میانه و پاهایش را
و چهارمی تفنگي بر دوش اش.

روستاي زيباي پالنگان از توابع شهرستان كامياران

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت16:32توسط مینا | |

زمين و آسمان «مكه‏» آن شب نور باران بود و موج عطر گل در پرنيان باد مى‏پيچيد اميد زندگى در جان موجودات مى‏جوشيد هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود شبى مرموز و رؤيايى به شهر«مكه‏» مهد پاكجانان دختر مهتاب مى‏خنديد شبانگه ساحت «ام القرى‏» در خواب مى‏خنديد زباغ آسمان نيلگون صاف و مهتابى دمادم بس ستاره مى‏شكفت و آسمان پولك نشان مى‏شد صداى حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ به سوى كهكشان مى‏شد ؛
دل سياره‏ها در آسمان حال تپيدن داشت و دست باغبان آفرينش در چنان حالت سر «گل آفريدن‏» داشت. شگفتيخانه «ام القرى‏» در انتظار رويدادى بود شب جهل و ستمكارى به اميد طلوع بامدادى بود. سراسر دستگاه آفرينش اضطرابى داشت و نبض كائنات از انتظارى دمبدم مى‏زد كه: امشب، نيمه شب خورشيد مى‏تابد ز شرق آفرينش اختر اميد مى‏تابد ؛
در آن حال «آمنه‏» در عالم سرگشتگى مى‏ديد: به بام خانه‏اش بس آبشار نور مى‏بارد و هر دم يك ستاره در سرايش ميچكد، رنگين و نورانى و زين قدرت نماييها نصيب او شگفتى بود و حيرانى ؛
در آن دم مرغكى را ديد با پرهاى ياقوتى و منقارى زمرد فام كه سويش پر كشيد از بام و در صحن سرا پر زد و پرهاى پرندين را به پهلوى زن درد آشنا ساييد بناگه درد او آرام شد، آرام به كوته لحظه‏اى گرداند سر را «آمنه‏» با هاله اميد تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را دو چشمش برق زد تا ديد رخشانچهر «احمد(ص)» را شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را سپس بشنيد اين گفتار وحى آميز: - الا، اى «آمنه‏» اى مادر پيغمبر خاتم! سرايت خانه توحيد ما باد و مشيد باد سعادت همره جان تو و جان «محمد» باد بدو بخشيده‏ايم اى «آمنه‏» اى مادر تقوى! صداى دلكش «داوود» و حب «دانيال‏» و عصمت «يحيا» به فرزند تو بخشيديم: كردار «خليل‏» و قول «اسماعيل‏» و حسن چهره «يوسف‏» شكيب «موسى عمران‏» و زهد و عفت «عيسا» بدو داديم: خلق «آدم‏» و نيروى «نوح‏» و طاعت «يونس‏» وقار و صولت «الياس‏» و صبر بى‏حد «ايوب‏» بود فرزند تو يكتا بود دلبند تو محبوب سراسر پاك سراپا خوب.
روانت شادمان بادا! كجايى اى عرب، اى ساربان پير صحرايى؟! كجايى اى بيابانگرد روشن راى بطحايى؟! كه اينك بر فراز چرخ، بينى نام «احمد» را و در هر موج بينى اوج گلبانگ «محمد» را «محمد» زنده و جاويد خواهد ماند «محمد» تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند جهانى نيك مى‏داند كه نامى همچو نام پاك پيغمبر مؤيد نيست و مردى زير اين سبز آسمان همتاى «احمد» نيست زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير اگر بينيم روزى در جهان نام «محمد» نيست.                شعر از مهدي سهيلي   

ميلاد صادق آل محمد(ص)

نديده چشم فلك، رهبرى مدبر و لايق ز بعد باقر علم نبى، چو جعفر صادق   طلوع كرد ز طرف افق، چو مهر درخشان براى دامن مادر، ولى حضرت خالق   بداد، پيك سعادت نويد عالميان را كه باب رحمت‏حق باز شد به روى خلايق   گشود ديده به دنيا فروغ ديده زهرا رئيس مذهب و هادى دين، چراغ سرادق گشود عقده هر مشكلى ز امت احمد ببست راه به اعداء دين ز سابق و لاحق   ششم وصى رسول خدا محمد محمود چراغ راه هدى، ماه آسمان حقايق   يگانه منجى قرآن و دين، امام معظم كه فضل و دانش او هست فوق كل خوارق   گشود و بست ره عدل و داد و جور و ستم را به دوستان موافق، به دشمنان منافق   مغيث ‏شيعه بحر سخا و منبع احسان وصى دين پيمبر، امام لاحق و سابق   چو ديد روز جهان تيره گشت، چون شب مظلم جدا نمود ره دين حق، ز جمله طوارق   ز فر و دولت آن آفتاب شرع، فرو ريخت بناى كينه و جور ستمگران منافق   نهال قامت دين راست‏ شد ز يمن وجودش به طرف گلشن قرآن دميد، ياس و شقايق   هزار شكر، كه از سعى آن مويد آيين شده است دين نبى تا ابد چو اختر بارق   بود اميد كه «مردانى‏» از مديحت صادق شود به لطف عميمش هماره واصل و واثق.     شعر از محمدعلى مردانى

امام صادق (ع): خنده مؤمن به صورت تبسم است.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت8:3توسط مینا | |

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب 
شهر تو شهر قشنگ
آدمهاش ترمه قبا
شهر من شهر دعا
همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر
تن من ریشه ی سخت
تپش عکس یه قلب
مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ این جا منم
تن من دوست نداره زخمی ی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد میزنم
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
اهل طاعونی ی این قبیله ی مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه یی شهر فرنگ
پوستم از جنس شب ‚ پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تن پوش تو از پوست پلنگ
متن شعر ترانه ای از داریوش

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت10:30توسط مینا | |

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه –چون من–
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .
شعر از: فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت17:22توسط مینا | |