تبليغاتX
بر باد رفته - کمین...

بر باد رفته

همه چیز

(توفان هماره در كمين بود)
برگي تمامي اسرار درختش را مي‌دانست
پيوند ميان او و تالاب و نجواهاي شبانه
پيوند ميان او و پرنده و نامه مزرعه و
آمد و شد انوار طلایی و غروب در جنگل.
پيوند ميان او و مهتاب
پيوند سايه او و پسرك چوپان و
ني‌لبك‌اش
(زمستان هماره در كمين بود)
دانه‌اي شن هم
راز جويبار در سينه‌اش بود
راز او و ريشه‌ها
راز او و زلف گياه و
راز او و رخسار دخترك چوپان و
راز او و سر‌چشمه
(سيلاب هماره در كمين بود)
توفان هجوم آورد
سيل هجوم آورد
برگ بر تخت شاخه و
شن بر بستر آب
هردو كشته شدند
اما هيچ‌ كدام
راز عشق را نگشودند!
شعر از: شیرکو بیکس

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت12:58توسط مینا | |