(توفان هماره در كمين بود) برگي تمامي اسرار درختش را ميدانست پيوند ميان او و تالاب و نجواهاي شبانه پيوند ميان او و پرنده و نامه مزرعه و آمد و شد انوار طلایی و غروب در جنگل. پيوند ميان او و مهتاب پيوند سايه او و پسرك چوپان و نيلبكاش (زمستان هماره در كمين بود) دانهاي شن هم راز جويبار در سينهاش بود راز او و ريشهها راز او و زلف گياه و راز او و رخسار دخترك چوپان و راز او و سرچشمه (سيلاب هماره در كمين بود) توفان هجوم آورد سيل هجوم آورد برگ بر تخت شاخه و شن بر بستر آب هردو كشته شدند اما هيچ كدام راز عشق را نگشودند! شعر از: شیرکو بیکس
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت12:58توسط مینا |
|